بي خبر رفت دگر از او نيامد
نامه اي نه كلامي نه پيامي نه
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
نديدمش به كوچه اي به بامي نه
تا كه غربت يار من در برگرفت
دل بهانه هاي خود از سرگرفت
گرمي خورشيد هم آخر گرفت
كلبه ام خاموش شد آتشم افسرد
غنچه هاي بوسه ام بر عكس او پژمرد
باد ياد عاشقان را برد
سالها رفتند و من ديگر نديدم
سروري نه قراري نه بهاري نه
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
از آن همه گذشته يادگاري نه
تا كه غربت يار من در برگرفت
دل بهانه هاي خود از سرگرفت
گرمي خورشيد هم آخر گرفت
كلبه ام خاموش شد آتشم افسرد
غنچه هاي بوسه ام بر عكس او پژمرد
باد ياد عاشقان را برد
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 4:43 توسط کامیار
|



