اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد، بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم.
اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني، بهم بگو بهت قول مي دم ساکت باشم.
اگه يه روز خواستي بري، حتما خبرم کن قول مي دم ازت نخوام بموني ولي ازت مي خوام زود برگردي.
اگه يه روز سراغم رو گرفتي و از من خبري نشد، سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اگه يه روز رفتي و بر نگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم، اما ازت
مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاري.
پرشرم از غروبی دلگیر, چه پریشانم وچه تاریک! انقدر که آینه ها با من قهرند وخورشید از من رو برمی گرداند. من از تو دور شده ام , از رازقی ورازیانه و کلبه سپید ارزوهایم میان انبوهی از شب بوهاست .
دلگیرتر از همیشه ام و فانوسهای اویزان پشت در را دستمال نمی کشم. حال دیگر صنوبرهای این طرف خیابان سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند . حرف هایم را از یاد می برم. شاید هنوز دیر نشده, اشکهایم را پنهان می کنم, صنوبر ها باید سبز باشند!
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:49 توسط کامیار
|



