تبليغاتX
پرواز

 

برگ سبزي بودم روي درختي تنومند و بلند ، كه تنها تكيه گاهم بود و منو اون بالا سفت نگه داشته بود.

سبز و لطيف بودم و هميشه حتي با باد ملايمي ميرقصيدم، پيش دوستام، بهم خوش ميگذشت.

روزگار خوبي بود.سرسبزي رو تماشا ميكرديمو عاشق بارون بوديم.

اما اون پايين...

كسايي رو مي ديدم كه نااميد و رنگ پريده روي نيمكت چوبي مي نشستنو....

با خودم مي گفتم: اينا اخه دردشون چيه؟ چرا هميشه چشاشون پر اشكه؟ چرا تنهان؟

مي اَمدن و گريه ميكردن و بعد هم اروم اروم دور مي شدن و جاشونو يكي ديگه مي گرفت.

تا اينكه ماه ها گذشت و من با درخت ، حرفم شد و...

ديگه حتي با باد كوچولويي هم اذيت ميشدم.

احساس ميكردم كه ديگه اون برگ سابق نيستم.

خيلي وقت بود كه خودم رو از ياد برده بودم.

يه هو چشام به تنم افتاد، واي، اين منم؟ چرا پس ....

رنگم ... تنم ...

درخت بي وفا هم كه ديگه منو دوست نداشت و مي خواست دستم رو ول كنه، راستشو بگم ، دست من هم توانش رو نداشت.

به نيمكت فكر ميكردم و اونهايي كه...

تا اينكه باد شديدي وزيد و من و خيلي از دوستام رو از پا دراورد و من از درخت جدا شدم.

باد، هر كدوم از ما رو به جايي هل ميداد  ، تا اينكه قسمت منم همون نيمكت شد.

نشستم، نا اميد وتنها بودم، اما قدرت گريه نداشتم.

بارون مي باريد، بارونو دوست داشتم.

به سوالم فكر ميكردم

كه چرا....

و حالا...

 

سبز باشيد.

 

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:35 توسط کامیار | wwww.TempFa.com