آن لحظه های با تو بودن ....
و آن ثانیه های ای که رفتی......
یک دقیقه با تو و بی تو بودن .......
شبی که ساخته شده بود از نگاهت و نگاه خیسم...
و در آخر خداحافظی تو برای همیشه ...
دقیقه ای که به اندازه ابدیت وسعت داشت...
و دقیقه ای که بی تو بودن را حس کردم
و شکستن من را در وجودم نظاره گر بودم...
و دقیقه ای که در آن رو به تنهایی خود ایستاده بودم
و رفتنت را شاهد.
آن دقیقه با همه ابدیتش گذشت ...
ولی من هر روز می بینم که می روی...
آرام رفتی همانطور که به آرام و بی خبر آمده بودی رفتی و با خود نگفتی که بی تو چگونه این لحظات سخت و تلخ را سپری کنم با خود نگفتی که بی تو چگونه عبور زمان را نظاره گر باشم و حالا من مانده ام و غم نبودت. من مانده ام و کوله باری از غصه و وجودی سراسر اشک و حسرت ...
کاش یک لحظه می توانستی تصور کنی بی تو چه می کشم و بی تو ثانیه هارا چطور باید طی کنم ..
کاش.....
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:53 توسط کامیار
|



