تبليغاتX
پرواز

 

چقدر سخته كه با التماس به اسمون نگاه كني ولي حتي يه ستاره هم نبيني كه بهت اميد بده

چقدر سخته كه گل وجودت رو پژمرده ببيني و نتوني كاري براش انجام بدي

چقدر سخته كه حس كني اونقدر تنهايي كه براي تسكين دردت، بايد دلت رو لاي دو دستت حصار كني

چقدر سخته كه حس كني فاصله ها اونقدر زياده كه حتي براي رسيدن، جرات قدم برداشتن نداشته باشي

چقدر سخته كه شمع خاطره هاي كسي رو كه تمناي وجودت هست رو بخواي با نفست خاموش كني ولي جرات نفس كشيدن نداشته باشي

چقدر سخته كه پنجره ي ارزوهات جايي باز بشه كه تمام وجودت اونجاس ولي مجبور باشي اونو با چشماي باروني ببندي و خودت بموني و غم وغصه هات

چقدر سخته كه اسمون چشمات رو باروني حس كني ولي به خاطر ديني كه به بارونش داري بخواي بگي....

بخواي بگي خداحافظ

چقدر سخته....

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:42 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

به تو بستگي دارد !

 

يك اواز ميتواند باني لحظه اي باشد

يك گل ميتواند بر انگيزنده ي رويايي باشد

يك درخت ميتواند سر اغاز پيدايش جنگل باشد

يك پرنده ميتواند پيام اور بهار باشد

يك لبخند ميتواند دوستي به ارمغان اورد

يك فشار دست ميتواند دوستي به دنبال داشته باشد

يك ستاره مي تواند راهنماي قايق گمگشته اي باشد

يك واژه مي تواند در بر گيرنده ي هدفي باشد

شعاعي از نور افتاب مي تواند اتاقي را روشن كند

يك شمع ميتواند سياهي را در به در كند

يك لبخند مي تواند بر دلتنگي و افسردگي فائق ايد

يك گام ميتواند اغازگر يك سفر دور و دراز باشد

يك كلمه مي تواند اغازگر يك دعا باشد

بارقه اي از اميد ميتواند روح انسان را بر انگيزد

يك نوازش ميتواند نشان دهنده ي مهر و محبت باشد

يك صدا ميتواند با عقل و خرد سخن گويد

يك قلب ميتواند بر حقيقت واقف باشد

يك زندگي ميتواند تحولي ايجاد كند

مي بيني كه همه و همه به تو بستگي دارد!

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:40 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

يه روز سرد پاييزي كه باز از غصه لبريزي مياي با كوله بار غم چه اشكا كه نمي ريزي

 

برام با گريه مي خونم پشيموني پشيمون دلم مي ريزه از حرفات تو چشمات مي شه زندون

 

خيالي جز تو با من نيست بيا قهر ها رو پرپر كن دلم از سنگ وآهن نيست تو رو بخشيده باور كن

 

شايد جاروي پلك تو با اشكات شونه شه بازم بپيچه عطر احساست دلم ديوونه شه بازم

 ديگه طاقت نمياره دل كوچيك داغونم اگه برگردي از قهرت تو رو مي بخشه مي دونم

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:1 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

 

برگ سبزي بودم روي درختي تنومند و بلند ، كه تنها تكيه گاهم بود و منو اون بالا سفت نگه داشته بود.

سبز و لطيف بودم و هميشه حتي با باد ملايمي ميرقصيدم، پيش دوستام، بهم خوش ميگذشت.

روزگار خوبي بود.سرسبزي رو تماشا ميكرديمو عاشق بارون بوديم.

اما اون پايين...

كسايي رو مي ديدم كه نااميد و رنگ پريده روي نيمكت چوبي مي نشستنو....

با خودم مي گفتم: اينا اخه دردشون چيه؟ چرا هميشه چشاشون پر اشكه؟ چرا تنهان؟

مي اَمدن و گريه ميكردن و بعد هم اروم اروم دور مي شدن و جاشونو يكي ديگه مي گرفت.

تا اينكه ماه ها گذشت و من با درخت ، حرفم شد و...

ديگه حتي با باد كوچولويي هم اذيت ميشدم.

احساس ميكردم كه ديگه اون برگ سابق نيستم.

خيلي وقت بود كه خودم رو از ياد برده بودم.

يه هو چشام به تنم افتاد، واي، اين منم؟ چرا پس ....

رنگم ... تنم ...

درخت بي وفا هم كه ديگه منو دوست نداشت و مي خواست دستم رو ول كنه، راستشو بگم ، دست من هم توانش رو نداشت.

به نيمكت فكر ميكردم و اونهايي كه...

تا اينكه باد شديدي وزيد و من و خيلي از دوستام رو از پا دراورد و من از درخت جدا شدم.

باد، هر كدوم از ما رو به جايي هل ميداد  ، تا اينكه قسمت منم همون نيمكت شد.

نشستم، نا اميد وتنها بودم، اما قدرت گريه نداشتم.

بارون مي باريد، بارونو دوست داشتم.

به سوالم فكر ميكردم

كه چرا....

و حالا...

 

سبز باشيد.

 

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:35 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

در انزواي مجرد خويش مي ماند

حرفي ، جمله اي ، كلامي ، حرفي را يكريز مي خواند

بعد از ساليان دراز هنوز خش خش قدم هاي كلامش بر دلم سنگيني مي كند كه :

كسي مي آيد ( كسي كه مثل هيچ كس نيست)

و چه نيك دانست كه او كيست و چيست.

باگفتن ( اسير ) شد

اسير ( گريز و درد ) ( پاييز ) و ( اندوه )

خود را از سجاده هاي بيهودگي مي رهاند

و با فواره هاي هيبت و بزرگي و شكوه

به ارتفاعي ( در برابر خدا ) مي رسد،

ارتفاعي به بلنداي حسرت (ديوار )

دو باره آه ( تشنه )يك ديدار

دو باره آه ( قرباني ) ( موج ) و تباهي

و باز فوران عطر هاي سكر آور بيهودگي و سياهي

ولي از پس خشت هاي نم كرده ديوار

( آرزو ) ي ( سپيده عشق ) را مي خواهد و

در ( دنياي سايه ها ) اوج ( رويا ) را ميكاهد

دانه هاي ( عصيان )را بر ( ظلمت ) تن خويش مي كارد

و نويد ستاره هاي ( بازگشت ) بر ( جنون ) شعر او مي بارد.

چه لذتي دارد اين همه تشنج هاي خود را شكستن.

از ( آن روز ها ) مي بود كه ( تولدي ديگر ) يافت

بر ( روي خاك )

( غزل ) و ( شعر سفر ) را خواند و زندگي را ( دريافت )

فروغ در ( تنهايي ماه ) به ( وصل ) ( عاشقانه ) رسيد

( آفتاب مي شود ) و بر ( ميان تاريكي ) جهيد

در ( و هم سبز )خود فاتحدر ( فتح باغ ) گرديد

آنگاه ( در غروبي ابدي ) (پنجره) باز عمر را ديد .

حيفا چه زود

خود را از گفتن ، بودن ، سرودن

و از انبوهي تهي كرد

و عقل نا بالغم در مشق ذهن،چه احمقانه، اداي تكليف كرد كه :

( بعد از تو ) ، فروغ ، ( باغچه اي دارد مي ميرد ).

 

 

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:4 توسط کامیار | wwww.TempFa.com