اینکه بخواهم کلامی از گذشته بنگارم فقط به جهت تسكين درد و آزادي فکر
آلوده ی اسیری است که این روزها تعفن تجسمش هر ذهن پاک و آزادی را به
تهوع وا می دارد.
هر چند كه دیگر هم اكنون مرور بر جنازه ی بی جان حقیقت کاری است بس
بيهوده. اما می نگارم برای تسکین درد سنگين گذشته!
بخوان!
هرچند شک دارم که ديگر حتی بتوانی بخوانی. چرا که پیش از این با تو بسیار
سخن ها رفتند و نخواندي...
آن روزها با نیتی رویایی مسبب شکل گیری رفاقتی شديم که بعدها با ارزشی
پوشالی باطنش بر ظاهرش غلبه كرد.
به پاکی قسم ، افقش را می دیدم و حتی کمی آنسوتر كه خورشيد انتظارمان
را مي كشيد و این را خود به من نشان دادی که فاقد آن هستی:(ظرفیت)
و من نادم ؛ چه خود را مسرور در مبدأ این مقصد نامیمون می دیدم و چه
کاش ها كه چکش وار بر مغزم فرود نمی آمدند:
ای کاش شکل نمی گرفت!
ودریغی که امروز برایم پررنگ تر از هر کاش دیگری است :
اي کاش من باني این آشنایی نبودم!
این کاش متفاوت هم اكنون ، از این جهت برایم مهم است که دیگر برایم بودن
یا نبودنت فرق و ارزشی ندارد.
اما...
لحظه ها مي روند و خاطره ها بر جايند
اي كاش لحظه ها بر جاي بودند و خاطره ها مي رفتند
و تو...
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:50 توسط کامیار
|






