تبليغاتX
بهار را باور کن

بهار را باور کن
Love is like moon light::::Shine in my heart

گاهي وقتا از روي تنهايي با خودم حرف ميزنم!

با خودم ميگم مگه دنيا چقد جا داره كه می تونه اينهمه بهونه رو توش جا بده؟؟

اخه اينهمه دروغ، بي وفايي اينهمه دل شكستن اينهمه ....

 با خودم ميگم كار دنيا هم سخته ها!!

يه دل گنده ميخواد تا اينها رو ببينه و ساكت بمونه!

گاهي وقتاديدن و شنيدن بعضي چيزها و اينكه نتوني چيزي بگي و فريادت رو تو خودت بشكني مصيبت بزرگيه.

نمي دونم چطور ميشه كه ميتونيم تحمل  كنيم شايد دنيا يادمون ميده يا شايدم يه دريچه اي رو حس ميكنيم كه داره يه نور خيلي كمي رو از خودش عبور ميده و باعث مي شه كه بتونيم.

و ميدونم كه نه تنها من،همه تو زندگي شون اون نور رو لمس كردن.

..........

ولی چی می شد خدا یه جهانی رو خلق می کرد که همه شاد بودن... دل شکستن و دروغ و ... از ته نبود....

یاد یه آهنگ افتادم

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته            جهانی که هرانسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول ونژادو قدرت ارزش نیست        جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضِد شورش نیست
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره         دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن            تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت                 بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی                 لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه                   اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه‌س       تمام جنگ‌های دنیا، شدن مشمول آتش‌بس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم          دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا                تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر وقت ميرم روپشت بوم ، به ستاره ها خيره ميشم تنهاييشون رو ميبينم. اينكه دور از هم تو يه جاي تاريك دارن زندگي ميكنن، ولي هيچ وقت نورشون رو از دست نميدن و شكايتي هم ندارن.

با خودم ميگم:

هنر اينه كه با مشكلات زندگي كني. درست مثل ستاره ها.....

پ.ن: شاید آخرین پستم باشه...

+نوشته شده در 88/06/19 ساعت 10:55 به قلم کامیار | |

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که

پرسیدند: فروختی؟

گفت نخریدند. تمام شد!

(می دونم قدیمی بود!)

درود و دو صد درود بر دوستان همیشه پایدار!

منم تو این پست نظر خودمو میگم! نظر همه رو هم شنیدم بجز یکی دو نفر...

همون خدایی که میگین بخشنده است همونی که میگین همه رو مورد رحمت خودش قرار می ده همونی که ماها (انسانها) رو با نام  اشرف مخلوقات یاد کرده. به نظرتون راضی میشه مخلوق خودشو اذیت کنه؟؟!! منم مثل شما ها اعتقادم بر اینه که مکانی به نام جهنم وجود نداره... 

اما!

 این وسط یه مسئله ای هست! بعضی از همون اشرف مخلوقات توجهی به حق مردم ندارن. به نظر من مهم ترین مسئله همون حق الناسه که ماشا الله دولت ما بهش ارادت خاصی داره! (بازم بحث سیاسی شد!)

تو نظرات دوستان گفته بودن که همون بعضیا جواب کارای بدشونو تو این دنیا می گیرن. اما چطور؟

آدولف هیتلر چند هزار بی گناه رو کشت؟ آیا خودش هزار بار مرد؟

جواب می خوام ازتون!

پ.ن: همه دین های بزرگ اعم از زرتشت و یهود و اسلام و مسیح  و ... یک وجه مشترک دارن. نیکی به مردم!

پ.ن: خوب نیست آدم تو عالم خرافات زندگی کنه ( عذاب قبر و دیگ آبجوش(!)وبقیه شو هم خودتون بهتر می دونید!)

پ.ن:باید شانس بیارم که وبم فیلتر نشه!

پ.ن:و در آخر از همه دوستان ممنونم که نظر خودشونو گفتن. بازم خوشحال میشم اگه راهنماییم کنید.

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم           چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

+نوشته شده در 88/05/16 ساعت 15:46 به قلم کامیار | |

 

درود بر دوستان گرانقدر

بعد از چند هفته که موضوع وبم عوض شده بود با اعتراضات دوستان مواجه شدم. تصمیم گرفتیم به حرفشون گوش کنیم! و طبق معمول با یک متن حرفامونو شروع میکنیم.

منت خدی را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب.

تو این پست ازتون یه خواهش دارم.

دوست دارم نظر خودتونو راجع به بهشتی یا جهنمی بودنتون بدونم! هر توضیحی هم که لازم می دونید بگید دریغ نکنید.

من هم نظر خودم رو تو پست بعدی می گم.

و در آخر:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند              تا تو نانی به کف آری و بغفلت نخوری

 

+نوشته شده در 88/05/02 ساعت 15:19 به قلم کامیار | |

 

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… 

 

 دکتر علی شریعتی


 

نامه مسعود ده نمکی

شعر انسانم آرزوست رو هم تو ادامه نوشتم. دوست داشتید ببینید


continue

+نوشته شده در 88/04/23 ساعت 11:15 به قلم کامیار | |

 

 

پدر مهربانم روزت مبارک


 

راستی عکس بالایی منم. سیاه پوشیدم!

۱۸ تیر آخرین فرصت

مسیرهای راهپیمایی در ۳۰ استان کشور رو تو ادامه مطلب میذارم.


continue

+نوشته شده در 88/04/15 ساعت 14:12 به قلم کامیار |

 

ندا دادي تو ما را با صداقت-- قسم بر آن نگاه بي گناهت

كه رايت را بگيريم از سياهي-- كه همره ما نگرديم با تباهي

كه همواره به ظالم ما بتازيم-- كه دائم جاودان راهت بسازيم

بخواب اي خواهرم آرام آرام-- بخواب اي نو شكفته اي دلارام

شهيد راه پاكي ها تو بودي -- مبارز با تباهي ها تو بودي

تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك-- چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟


خواهر شهیدم دوستت دارم//به وسهت آزادی تو//به وسعت قلبت//دوستت دارم به سادگی نگاه چشمانت که فریاد میزد ازادی قیمت دارد //به سرخی رنگ خونت که فریاد میزد جوانمردی از بین رفته//دوستت دارم چون خواستی و رفتی//نسبت به تو حسادت میکنم به شهامتت//۳شب گذشت و تو نیستی..میترسم که صبح شود و تو فراموش شده باشی//شیرینی بهار آزادی با تو طعم دیگری داشت// اکنون تو آزادی و ما در بندیم//
 
به یاد تو خواهر عزیزم تا صبح آزادی سیاه خواهم پوشید...

من به میر حسین موسوی رای داده ام


سبز سبزم ریشه دارم

من درختی استوارم

سبز سبزم ریشه دارم

 در زمستان هم بهارم

شور و عشق و شادیم را

از خدایم هدیه دارم

هرچه هستم هر چه باشم

چشمه ام پاکم زلالم

 
اینجا ایران است. حکومتش حکومت امام زمان است. بر مبنای قرآن است. رهبرش، رهبر مستضعفین جهان است. ثروتش برای فلسطینیان است. قوت قالب مردم نان است. قیمت نان به بهای جان است. دانشگاهش ستاره باران است. جای روشنفکرانش زندان است. هرکه داد بزند از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپیمایی بزرگترین نشانه ایمان است. آنچه روز به روز ارزان میشود جان انسان است. ایرانی این را بفرست برای ایرانیان و بعد با خریت تمام برید پای صندوق رای

+نوشته شده در 88/04/03 ساعت 10:43 به قلم کامیار | |

 

 

 

افسوس سر نوشت برایم بد نوشت

شاکیم از خداوند      از این روزگار     از آدمها      از نامردان این زمانه...

 فقط یک جمله می گویم...  ای کاش سر نوشت جز این می نوشت....

به قول یکی که می گه:

نفسم گرفت از این شب

 در این حصار بشکن...

آدرس سایت جدید میر حسین که بعد از فیلتر شدن دوباره خریده رو تو پیوند هام  گذاشتم. و در ضمن ایمیلتون رو وارد کنین تا خبرها براتون ارسال بشه

زندانی سیاسی آزاد باید گردد

 

+نوشته شده در 88/03/24 ساعت 14:28 به قلم کامیار |

 

دخترك عاشقانه بطرفش دويد . برق در چشمان بي قرارش موج مي زد .

پسر دستش را گرفت و در دست فشرد و ارام درگوش دختر زمزمه كرد :(دوستت دارم )

دخترك سوار بر اسب خوشبختي دنياي عشق را سير كرد . معصومانه با شرم گفت:

باز هم بگو مي خواهم اين جمله توي گوشم باشد .

و پسر باز هم گفت و هزار باره گفت و او را در اغوش كشيد .

دخترك طعم يك تيكه گاه را چشيد . مثل پرنده اي كه خسته از كوچ برمي گرددخودش را در اغوشش

رها كرد .

چشمانش را بست چقدر احساس ارامش مي كرد .

برق اوليه در چشمان پسر رنگ باخت مالك روح و جسم دختر شده بود .

صاعقه وسوسه برق زد .ودخترك را....

دختر از جا بلند شد و با چشمان گريان فقط يك كلمه پرسيد:چرا؟

- تقصير خودته اگه دختر خوبي بودي با من تنها نمي شدي حالا هم برو حالم ازت بهم مي خوره .

 چيزي در دخترك  شكست و فرو ريخت .شانه هايش خم شد و با ناله گفت :

- من عاشقت بودم ...

بغض اجازه حرف زدن بيشتر نداد به دستان پسر نگاه كرد كه تا دقايقي پيش تنها تكيه گاهش بود وحالا رها

شده بود توي يك بيابان سرد و خشك كه آرزوي يك لحظه سراب سرابي بيش نبود .

در دل ارزو مي كرد كابوسي باشد و از خواب بپرد اما نه ديگر دير شده بود .

و اين تاوان سختي بود براي عشق و دوست داشتنش ......... 

آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین       چه دل آزرده ترین شد چه دل آزرده ترین

+نوشته شده در 88/02/17 ساعت 16:45 به قلم کامیار | |

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...


سلام دوستان گل و عزیزم

امیدوارم حال همتون خوب باشه و مرسی از نظرای قشنگتون.

منتها یه خواهش کوچولو دارم.

بعضی از دوستانی که باهاشون تازه آشنا شدم زحمت می کشن و میان به وبم(البته وب خودتونه). اما یادشون می ره آدرس وبشونو بنویسن.

اگه می شه موقع نظر دادن آدرس وبتونو بنویسین لطفا".

بازم ازتون ممنون که تنهام نمی زارین.

پذیرای نظرای قشنگتونم

یا حق

 


continue

+نوشته شده در 88/01/18 ساعت 14:41 به قلم کامیار | |

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
"همیشه یک نفر باید به پا خیزد"
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان ٬ واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود!
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان ٬ واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست!

"خسرو گلسرخی"

+نوشته شده در 87/12/23 ساعت 13:17 به قلم کامیار | |

سهراب سپهری:

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی مجذور آیینه ایست

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده یکسان نفس ماست

ولنتاین رو به همه عاشقا تبریک می گم

البته سه روز دیر گفتم نه؟

عوضش امروز هم روز عشق ایرانی هاست. روز سپندار مذگان!

خلاصه مبارک!

 گر همسفر عشق شدی... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش!

صمیمانه پذیرای نظرای قشنگتون هستم

+نوشته شده در 87/11/29 ساعت 13:18 به قلم کامیار | |

خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا
يتيمان را پدر مي شود و مادر
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود و همه كس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند
در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند
در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خداوندی خدا يافت نمي شود؟؟؟

+نوشته شده در 87/11/10 ساعت 14:46 به قلم کامیار | |

سلامی به گرمی اتو!     به نرمی پتو!

امیدوارم طاعات و عبادات تون مورد قبول درگاه معبودیت وعبودیت قرار گرفته باشه انشاللههه!

حالتون چطوره؟  نه خبر؟

به قول دوستم وبم داشت مکان مناسبی برای بستن تار عنکبوت می شد

قالب وبلاگو حال میکنین؟ یا قبلی خوب بود؟

نمی خوام از امتحانا چیزی بگم فقط یه جمله!

انسان ساخته افکار خودشه! فردا همون چیزی اتفاق می افته که امروز اندیشیده ایم.

این مسئله تو همه چی صدق می کنه.(بهش فکر کن)

چند تا مورد که ازشون بدم میاد

۱- زنگی که صبحا بیدارم می کنه

۲-اَش

۳-معلم شیمی

حالا جند تا که ازشون خوشم میاد

۱-براد پیت

۲-خندیدن

۳-206 اسپورت

و یه نفر که هیچ وقت تنهام نمی زاره

و در نهایت یه متن جالب

دنیا را بد ساخته اند

کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند

و این رنج است. زندگی یعنی این ....

 دکتر شریعتی

+نوشته شده در 87/11/02 ساعت 15:48 به قلم کامیار | |

سلام دوستای خوبم

خوبین؟

از همتون تشکر می کنم که به من سر می زنین

من یه مدت نیستم.آخه امتحانا دارن شروع میشن و وقت کمه. ولی تا ۱۶ دی تموم میشه.

بازم میام.

براتون آرزوی قبولی حاجات دارم.

 

آدمک! آخر دنیاست بخند...                                       آدمک! مرگ همین جاست بخند...

دست خطی که تو را عاشق کرد                          شوخی کاغذی ماست بخند...

آدمک خر نشوی گریه کنی                                   کل دنیا سراب است بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی                                به خدا مثل تو تنهاست بخند...

برام دعا کنید.

یا حق

+نوشته شده در 87/09/24 ساعت 15:24 به قلم کامیار | |

ميدونم كه پيشم هستي

ميدونم كه دلت نمياد يه لحظه هم منو تنها بذاري

حست ميكنم

امروز برات جشن گرفتم

منم و خودت...

منو ببخش كه توي جشنت دارم گريه ميكنم

اخه دستاي سردم بهونه ي دستات رو ميگيرن، دستاي مهربونت رو...

دلم برات تنگ شده

 

مهربونم سالروز پروازت مبارك

+نوشته شده در 87/08/13 ساعت 12:18 به قلم کامیار | |

اینکه بخواهم کلامی از گذشته بنگارم  فقط به جهت تسكين درد و آزادي  فکر 

 

آلوده ی اسیری است که این روزها تعفن تجسمش هر ذهن  پاک و آزادی را به

 

تهوع وا می دارد.   

 

هر چند كه  دیگر هم اكنون مرور بر جنازه ی بی جان حقیقت  کاری است بس

 

بيهوده. اما می نگارم برای تسکین درد سنگين گذشته!

 

بخوان!

 

 هرچند شک دارم که ديگر حتی بتوانی بخوانی. چرا که پیش از این با تو بسیار

 

سخن ها رفتند و  نخواندي...

 

آن روزها با نیتی رویایی مسبب  شکل گیری رفاقتی شديم که بعدها با ارزشی

 

پوشالی باطنش بر ظاهرش غلبه كرد.

 

به پاکی قسم ، افقش را می دیدم و حتی کمی آنسوتر كه خورشيد انتظارمان

 

را مي كشيد و این را خود به من نشان دادی که فاقد آن هستی:(ظرفیت)

 

و من نادم ؛ چه خود را مسرور در مبدأ این مقصد نامیمون می دیدم و چه

 

کاش ها  كه چکش وار بر مغزم فرود نمی آمدند:

    

ای کاش شکل نمی گرفت!

 

ودریغی که امروز برایم پررنگ تر از هر کاش دیگری است :                             

 

اي کاش من باني این آشنایی نبودم!

   

 این کاش متفاوت هم اكنون ، از این جهت برایم مهم است که دیگر برایم بودن

 

یا نبودنت فرق و ارزشی ندارد.

 

اما...

 

لحظه ها مي روند و خاطره ها بر جايند

 

اي كاش لحظه ها بر جاي بودند و خاطره ها مي رفتند

 

و تو...

+نوشته شده در 86/12/24 ساعت 13:50 به قلم کامیار | |

به تو بستگي دارد !

 

يك اواز ميتواند باني لحظه اي باشد

يك گل ميتواند بر انگيزنده ي رويايي باشد

يك درخت ميتواند سر اغاز پيدايش جنگل باشد

يك پرنده ميتواند پيام اور بهار باشد

يك لبخند ميتواند دوستي به ارمغان اورد

يك فشار دست ميتواند دوستي به دنبال داشته باشد

يك ستاره مي تواند راهنماي قايق گمگشته اي باشد

يك واژه مي تواند در بر گيرنده ي هدفي باشد

شعاعي از نور افتاب مي تواند اتاقي را روشن كند

يك شمع ميتواند سياهي را در به در كند

يك لبخند مي تواند بر دلتنگي و افسردگي فائق ايد

يك گام ميتواند اغازگر يك سفر دور و دراز باشد

يك كلمه مي تواند اغازگر يك دعا باشد

بارقه اي از اميد ميتواند روح انسان را بر انگيزد

يك نوازش ميتواند نشان دهنده ي مهر و محبت باشد

يك صدا ميتواند با عقل و خرد سخن گويد

يك قلب ميتواند بر حقيقت واقف باشد

يك زندگي ميتواند تحولي ايجاد كند

مي بيني كه همه و همه به تو بستگي دارد!

 

+نوشته شده در 86/06/31 ساعت 19:40 به قلم کامیار | |

 

برگ سبزي بودم روي درختي تنومند و بلند ، كه تنها تكيه گاهم بود و منو اون بالا سفت نگه داشته بود.

سبز و لطيف بودم و هميشه حتي با باد ملايمي ميرقصيدم، پيش دوستام، بهم خوش ميگذشت.

روزگار خوبي بود.سرسبزي رو تماشا ميكرديمو عاشق بارون بوديم.

اما اون پايين...

كسايي رو مي ديدم كه نااميد و رنگ پريده روي نيمكت چوبي مي نشستنو....

با خودم مي گفتم: اينا اخه دردشون چيه؟ چرا هميشه چشاشون پر اشكه؟ چرا تنهان؟

مي اَمدن و گريه ميكردن و بعد هم اروم اروم دور مي شدن و جاشونو يكي ديگه مي گرفت.

تا اينكه ماه ها گذشت و من با درخت ، حرفم شد و...

ديگه حتي با باد كوچولويي هم اذيت ميشدم.

احساس ميكردم كه ديگه اون برگ سابق نيستم.

خيلي وقت بود كه خودم رو از ياد برده بودم.

يه هو چشام به تنم افتاد، واي، اين منم؟ چرا پس ....

رنگم ... تنم ...

درخت بي وفا هم كه ديگه منو دوست نداشت و مي خواست دستم رو ول كنه، راستشو بگم ، دست من هم توانش رو نداشت.

به نيمكت فكر ميكردم و اونهايي كه...

تا اينكه باد شديدي وزيد و من و خيلي از دوستام رو از پا دراورد و من از درخت جدا شدم.

باد، هر كدوم از ما رو به جايي هل ميداد  ، تا اينكه قسمت منم همون نيمكت شد.

نشستم، نا اميد وتنها بودم، اما قدرت گريه نداشتم.

بارون مي باريد، بارونو دوست داشتم.

به سوالم فكر ميكردم

كه چرا....

و حالا...

 

سبز باشيد.

 

 

+نوشته شده در 86/04/24 ساعت 11:35 به قلم کامیار | |