تبليغاتX
پرواز

اینکه بخواهم کلامی از گذشته بنگارم  فقط به جهت تسكين درد و آزادي  فکر 

 

آلوده ی اسیری است که این روزها تعفن تجسمش هر ذهن  پاک و آزادی را به

 

تهوع وا می دارد.   

 

هر چند كه  دیگر هم اكنون مرور بر جنازه ی بی جان حقیقت  کاری است بس

 

بيهوده. اما می نگارم برای تسکین درد سنگين گذشته!

 

بخوان!

 

 هرچند شک دارم که ديگر حتی بتوانی بخوانی. چرا که پیش از این با تو بسیار

 

سخن ها رفتند و  نخواندي...

 

آن روزها با نیتی رویایی مسبب  شکل گیری رفاقتی شديم که بعدها با ارزشی

 

پوشالی باطنش بر ظاهرش غلبه كرد.

 

به پاکی قسم ، افقش را می دیدم و حتی کمی آنسوتر كه خورشيد انتظارمان

 

را مي كشيد و این را خود به من نشان دادی که فاقد آن هستی:(ظرفیت)

 

و من نادم ؛ چه خود را مسرور در مبدأ این مقصد نامیمون می دیدم و چه

 

کاش ها  كه چکش وار بر مغزم فرود نمی آمدند:

    

ای کاش شکل نمی گرفت!

 

ودریغی که امروز برایم پررنگ تر از هر کاش دیگری است :                             

 

اي کاش من باني این آشنایی نبودم!

   

 این کاش متفاوت هم اكنون ، از این جهت برایم مهم است که دیگر برایم بودن

 

یا نبودنت فرق و ارزشی ندارد.

 

اما...

 

لحظه ها مي روند و خاطره ها بر جايند

 

اي كاش لحظه ها بر جاي بودند و خاطره ها مي رفتند

 

و تو...

wwww.TempFa.comنوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:50 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

آن لحظه های با تو بودن ....

و آن ثانیه های ای که رفتی......

یک دقیقه با تو و بی تو بودن .......

شبی که ساخته شده بود از نگاهت و نگاه خیسم...

و در آخر خداحافظی تو برای همیشه ...

دقیقه ای که به اندازه ابدیت وسعت داشت...

و دقیقه ای که بی تو بودن را حس کردم

و شکستن من را در وجودم نظاره گر بودم...

و دقیقه ای که در آن رو به تنهایی خود ایستاده بودم

و رفتنت را شاهد.

آن دقیقه با همه ابدیتش گذشت ...

ولی من هر روز می بینم که می روی...

 

آرام رفتی همانطور که به آرام و بی خبر  آمده بودی رفتی و با خود نگفتی که بی تو چگونه این لحظات سخت و تلخ را سپری کنم با خود نگفتی که بی تو چگونه عبور زمان را نظاره گر باشم و حالا من مانده ام و غم نبودت. من مانده ام و کوله باری از غصه و وجودی سراسر اشک و حسرت ...

کاش یک لحظه می توانستی تصور کنی بی تو چه می کشم و بی تو ثانیه هارا چطور باید طی کنم ..

کاش.....

wwww.TempFa.comنوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:53 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

دخترك عاشقانه بطرفش دويد . برق در چشمان بي قرارش موج مي زد .

پسر دستش را گرفت و در دست فشرد و ارام درگوش دختر زمزمه كرد :(دوستت دارم )

دخترك سوار بر اسب خوشبختي دنياي عشق را سير كرد . معصومانه با شرم گفت:

باز هم بگو مي خواهم اين جمله توي گوشم باشد .

و پسر باز هم گفت و هزار باره گفت و او را در اغوش كشيد .

دخترك طعم يك تيكه گاه را چشيد . مثل پرنده اي كه خسته از كوچ برمي گرددخودش را در اغوشش

رها كرد .

چشمانش را بست چقدر احساس ارامش مي كرد .

برق اوليه در چشمان پسر رنگ باخت مالك روح و جسم دختر شده بود .

صاعقه وسوسه برق زد .ودخترك را....

دختر از جا بلند شد و با چشمان گريان فقط يك كلمه پرسيد:چرا؟

- تقصير خودته اگه دختر خوبي بودي با من تنها نمي شدي حالا هم برو حالم ازت بهم مي خوره .

            چيزي در دخترك  شكست و فرو ريخت .شانه هايش خم شد و با ناله گفت :

- من عاشقت بودم ...

بغض اجازه حرف زدن بيشتر نداد به دستان پسر نگاه كرد كه تا دقايقي پيش تنها تكيه گاهش بود وحالا رها

شده بود توي يك بيابان سرد و خشك كه آرزوي يك لحظه سراب سرابي بيش نبود .

در دل ارزو مي كرد كابوسي باشد و از خواب بپرد اما نه ديگر دير شده بود .

و اين تاوان سختي بود براي عشق و دوست داشتنش ..............

wwww.TempFa.comنوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:32 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

بي خبر رفت دگر از او نيامد

 نامه اي نه كلامي نه پيامي نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش

نديدمش به كوچه اي به بامي نه

تا كه غربت يار من در برگرفت

دل بهانه هاي خود از سرگرفت

گرمي خورشيد هم آخر گرفت

كلبه ام خاموش شد آتشم افسرد

غنچه هاي بوسه ام بر عكس او پژمرد

باد ياد عاشقان را برد

سالها رفتند و من ديگر نديدم

سروري نه قراري نه بهاري نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش

از آن همه گذشته يادگاري نه

 تا كه غربت يار من در برگرفت

دل بهانه هاي خود از سرگرفت

گرمي خورشيد هم آخر گرفت

كلبه ام خاموش شد آتشم افسرد

غنچه هاي بوسه ام بر عكس او پژمرد

باد ياد عاشقان را برد

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 4:43 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد، بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم.

اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني، بهم بگو بهت قول مي دم ساکت باشم.

اگه يه روز خواستي بري، حتما خبرم کن قول مي دم ازت نخوام بموني ولي ازت مي خوام زود برگردي.

اگه يه روز سراغم رو گرفتي و از من خبري نشد، سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اگه يه روز رفتي و بر نگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم، اما ازت

مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاري.

 

پرشرم از غروبی دلگیر, چه پریشانم وچه تاریک! انقدر که آینه ها با من قهرند وخورشید از من رو برمی گرداند. من از تو دور شده ام , از رازقی ورازیانه و کلبه سپید ارزوهایم میان انبوهی از شب بوهاست .

دلگیرتر از همیشه ام و فانوسهای اویزان پشت در را دستمال نمی کشم. حال دیگر صنوبرهای این طرف خیابان سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند . حرف هایم را از یاد می برم. شاید هنوز دیر نشده, اشکهایم را پنهان می کنم, صنوبر ها باید سبز باشند!

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:49 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

 

چقدر سخته كه با التماس به اسمون نگاه كني ولي حتي يه ستاره هم نبيني كه بهت اميد بده

چقدر سخته كه گل وجودت رو پژمرده ببيني و نتوني كاري براش انجام بدي

چقدر سخته كه حس كني اونقدر تنهايي كه براي تسكين دردت، بايد دلت رو لاي دو دستت حصار كني

چقدر سخته كه حس كني فاصله ها اونقدر زياده كه حتي براي رسيدن، جرات قدم برداشتن نداشته باشي

چقدر سخته كه شمع خاطره هاي كسي رو كه تمناي وجودت هست رو بخواي با نفست خاموش كني ولي جرات نفس كشيدن نداشته باشي

چقدر سخته كه پنجره ي ارزوهات جايي باز بشه كه تمام وجودت اونجاس ولي مجبور باشي اونو با چشماي باروني ببندي و خودت بموني و غم وغصه هات

چقدر سخته كه اسمون چشمات رو باروني حس كني ولي به خاطر ديني كه به بارونش داري بخواي بگي....

بخواي بگي خداحافظ

چقدر سخته....

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:42 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

به تو بستگي دارد !

 

يك اواز ميتواند باني لحظه اي باشد

يك گل ميتواند بر انگيزنده ي رويايي باشد

يك درخت ميتواند سر اغاز پيدايش جنگل باشد

يك پرنده ميتواند پيام اور بهار باشد

يك لبخند ميتواند دوستي به ارمغان اورد

يك فشار دست ميتواند دوستي به دنبال داشته باشد

يك ستاره مي تواند راهنماي قايق گمگشته اي باشد

يك واژه مي تواند در بر گيرنده ي هدفي باشد

شعاعي از نور افتاب مي تواند اتاقي را روشن كند

يك شمع ميتواند سياهي را در به در كند

يك لبخند مي تواند بر دلتنگي و افسردگي فائق ايد

يك گام ميتواند اغازگر يك سفر دور و دراز باشد

يك كلمه مي تواند اغازگر يك دعا باشد

بارقه اي از اميد ميتواند روح انسان را بر انگيزد

يك نوازش ميتواند نشان دهنده ي مهر و محبت باشد

يك صدا ميتواند با عقل و خرد سخن گويد

يك قلب ميتواند بر حقيقت واقف باشد

يك زندگي ميتواند تحولي ايجاد كند

مي بيني كه همه و همه به تو بستگي دارد!

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:40 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

يه روز سرد پاييزي كه باز از غصه لبريزي مياي با كوله بار غم چه اشكا كه نمي ريزي

 

برام با گريه مي خونم پشيموني پشيمون دلم مي ريزه از حرفات تو چشمات مي شه زندون

 

خيالي جز تو با من نيست بيا قهر ها رو پرپر كن دلم از سنگ وآهن نيست تو رو بخشيده باور كن

 

شايد جاروي پلك تو با اشكات شونه شه بازم بپيچه عطر احساست دلم ديوونه شه بازم

 ديگه طاقت نمياره دل كوچيك داغونم اگه برگردي از قهرت تو رو مي بخشه مي دونم

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:1 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

 

برگ سبزي بودم روي درختي تنومند و بلند ، كه تنها تكيه گاهم بود و منو اون بالا سفت نگه داشته بود.

سبز و لطيف بودم و هميشه حتي با باد ملايمي ميرقصيدم، پيش دوستام، بهم خوش ميگذشت.

روزگار خوبي بود.سرسبزي رو تماشا ميكرديمو عاشق بارون بوديم.

اما اون پايين...

كسايي رو مي ديدم كه نااميد و رنگ پريده روي نيمكت چوبي مي نشستنو....

با خودم مي گفتم: اينا اخه دردشون چيه؟ چرا هميشه چشاشون پر اشكه؟ چرا تنهان؟

مي اَمدن و گريه ميكردن و بعد هم اروم اروم دور مي شدن و جاشونو يكي ديگه مي گرفت.

تا اينكه ماه ها گذشت و من با درخت ، حرفم شد و...

ديگه حتي با باد كوچولويي هم اذيت ميشدم.

احساس ميكردم كه ديگه اون برگ سابق نيستم.

خيلي وقت بود كه خودم رو از ياد برده بودم.

يه هو چشام به تنم افتاد، واي، اين منم؟ چرا پس ....

رنگم ... تنم ...

درخت بي وفا هم كه ديگه منو دوست نداشت و مي خواست دستم رو ول كنه، راستشو بگم ، دست من هم توانش رو نداشت.

به نيمكت فكر ميكردم و اونهايي كه...

تا اينكه باد شديدي وزيد و من و خيلي از دوستام رو از پا دراورد و من از درخت جدا شدم.

باد، هر كدوم از ما رو به جايي هل ميداد  ، تا اينكه قسمت منم همون نيمكت شد.

نشستم، نا اميد وتنها بودم، اما قدرت گريه نداشتم.

بارون مي باريد، بارونو دوست داشتم.

به سوالم فكر ميكردم

كه چرا....

و حالا...

 

سبز باشيد.

 

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:35 توسط کامیار | wwww.TempFa.com

در انزواي مجرد خويش مي ماند

حرفي ، جمله اي ، كلامي ، حرفي را يكريز مي خواند

بعد از ساليان دراز هنوز خش خش قدم هاي كلامش بر دلم سنگيني مي كند كه :

كسي مي آيد ( كسي كه مثل هيچ كس نيست)

و چه نيك دانست كه او كيست و چيست.

باگفتن ( اسير ) شد

اسير ( گريز و درد ) ( پاييز ) و ( اندوه )

خود را از سجاده هاي بيهودگي مي رهاند

و با فواره هاي هيبت و بزرگي و شكوه

به ارتفاعي ( در برابر خدا ) مي رسد،

ارتفاعي به بلنداي حسرت (ديوار )

دو باره آه ( تشنه )يك ديدار

دو باره آه ( قرباني ) ( موج ) و تباهي

و باز فوران عطر هاي سكر آور بيهودگي و سياهي

ولي از پس خشت هاي نم كرده ديوار

( آرزو ) ي ( سپيده عشق ) را مي خواهد و

در ( دنياي سايه ها ) اوج ( رويا ) را ميكاهد

دانه هاي ( عصيان )را بر ( ظلمت ) تن خويش مي كارد

و نويد ستاره هاي ( بازگشت ) بر ( جنون ) شعر او مي بارد.

چه لذتي دارد اين همه تشنج هاي خود را شكستن.

از ( آن روز ها ) مي بود كه ( تولدي ديگر ) يافت

بر ( روي خاك )

( غزل ) و ( شعر سفر ) را خواند و زندگي را ( دريافت )

فروغ در ( تنهايي ماه ) به ( وصل ) ( عاشقانه ) رسيد

( آفتاب مي شود ) و بر ( ميان تاريكي ) جهيد

در ( و هم سبز )خود فاتحدر ( فتح باغ ) گرديد

آنگاه ( در غروبي ابدي ) (پنجره) باز عمر را ديد .

حيفا چه زود

خود را از گفتن ، بودن ، سرودن

و از انبوهي تهي كرد

و عقل نا بالغم در مشق ذهن،چه احمقانه، اداي تكليف كرد كه :

( بعد از تو ) ، فروغ ، ( باغچه اي دارد مي ميرد ).

 

 

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:4 توسط کامیار | wwww.TempFa.com