|
گاهي وقتا از روي تنهايي با خودم حرف ميزنم! با خودم ميگم مگه دنيا چقد جا داره كه می تونه اينهمه بهونه رو توش جا بده؟؟ اخه اينهمه دروغ، بي وفايي اينهمه دل شكستن اينهمه .... با خودم ميگم كار دنيا هم سخته ها!! يه دل گنده ميخواد تا اينها رو ببينه و ساكت بمونه! گاهي وقتاديدن و شنيدن بعضي چيزها و اينكه نتوني چيزي بگي و فريادت رو تو خودت بشكني مصيبت بزرگيه. نمي دونم چطور ميشه كه ميتونيم تحمل كنيم شايد دنيا يادمون ميده يا شايدم يه دريچه اي رو حس ميكنيم كه داره يه نور خيلي كمي رو از خودش عبور ميده و باعث مي شه كه بتونيم. و ميدونم كه نه تنها من،همه تو زندگي شون اون نور رو لمس كردن. .......... ولی چی می شد خدا یه جهانی رو خلق می کرد که همه شاد بودن... دل شکستن و دروغ و ... از ته نبود.... یاد یه آهنگ افتادم تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هرانسانی تو اون خوشبخته خوشبخته تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ هر وقت ميرم روپشت بوم ، به ستاره ها خيره ميشم تنهاييشون رو ميبينم. اينكه دور از هم تو يه جاي تاريك دارن زندگي ميكنن، ولي هيچ وقت نورشون رو از دست نميدن و شكايتي هم ندارن. با خودم ميگم: هنر اينه كه با مشكلات زندگي كني. درست مثل ستاره ها.....
پ.ن: شاید آخرین پستم باشه...
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که
پرسیدند: فروختی؟ گفت نخریدند. تمام شد! (می دونم قدیمی بود!) درود و دو صد درود بر دوستان همیشه پایدار! منم تو این پست نظر خودمو میگم! نظر همه رو هم شنیدم بجز یکی دو نفر... همون خدایی که میگین بخشنده است همونی که میگین همه رو مورد رحمت خودش قرار می ده همونی که ماها (انسانها) رو با نام اشرف مخلوقات یاد کرده. به نظرتون راضی میشه مخلوق خودشو اذیت کنه؟؟!! منم مثل شما ها اعتقادم بر اینه که مکانی به نام جهنم وجود نداره... اما! این وسط یه مسئله ای هست! بعضی از همون اشرف مخلوقات توجهی به حق مردم ندارن. به نظر من مهم ترین مسئله همون حق الناسه که ماشا الله دولت ما بهش ارادت خاصی داره! (بازم بحث سیاسی شد!) تو نظرات دوستان گفته بودن که همون بعضیا جواب کارای بدشونو تو این دنیا می گیرن. اما چطور؟ آدولف هیتلر چند هزار بی گناه رو کشت؟ آیا خودش هزار بار مرد؟ جواب می خوام ازتون! پ.ن: همه دین های بزرگ اعم از زرتشت و یهود و اسلام و مسیح و ... یک وجه مشترک دارن. نیکی به مردم! پ.ن: خوب نیست آدم تو عالم خرافات زندگی کنه ( عذاب قبر و دیگ آبجوش(!)وبقیه شو هم خودتون بهتر می دونید!) پ.ن:باید شانس بیارم که وبم فیلتر نشه! پ.ن:و در آخر از همه دوستان ممنونم که نظر خودشونو گفتن. بازم خوشحال میشم اگه راهنماییم کنید. گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
درود بر دوستان گرانقدر بعد از چند هفته که موضوع وبم عوض شده بود با اعتراضات دوستان مواجه شدم. تصمیم گرفتیم به حرفشون گوش کنیم! و طبق معمول با یک متن حرفامونو شروع میکنیم. منت خدی را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب. تو این پست ازتون یه خواهش دارم. دوست دارم نظر خودتونو راجع به بهشتی یا جهنمی بودنتون بدونم! هر توضیحی هم که لازم می دونید بگید دریغ نکنید. من هم نظر خودم رو تو پست بعدی می گم. و در آخر: ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند تا تو نانی به کف آری و بغفلت نخوری
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… شعر انسانم آرزوست رو هم تو ادامه نوشتم. دوست داشتید ببینید
پدر مهربانم روزت مبارک
راستی عکس بالایی منم. سیاه پوشیدم! ۱۸ تیر آخرین فرصت مسیرهای راهپیمایی در ۳۰ استان کشور رو تو ادامه مطلب میذارم.
قسم به خونت-خون گلگونت-وطن را سازیم- آزاد و رها- قسم به خونت- وطن شود آزاد-بخواب تو آرام- ای ندای من
ندا دادي تو ما را با صداقت-- قسم بر آن نگاه بي گناهت كه رايت را بگيريم از سياهي-- كه همره ما نگرديم با تباهي كه همواره به ظالم ما بتازيم-- كه دائم جاودان راهت بسازيم بخواب اي خواهرم آرام آرام-- بخواب اي نو شكفته اي دلارام شهيد راه پاكي ها تو بودي -- مبارز با تباهي ها تو بودي تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك-- چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟ سبز سبزم ریشه دارم من درختی استوارم سبز سبزم ریشه دارم
افسوس سر نوشت برایم بد نوشت شاکیم از خداوند از این روزگار از آدمها از نامردان این زمانه... فقط یک جمله می گویم... ای کاش سر نوشت جز این می نوشت.... به قول یکی که می گه: نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن... آدرس سایت جدید میر حسین که بعد از فیلتر شدن دوباره خریده رو تو پیوند هام گذاشتم. و در ضمن ایمیلتون رو وارد کنین تا خبرها براتون ارسال بشه زندانی سیاسی آزاد باید گردد
دخترك عاشقانه بطرفش دويد . برق در چشمان بي قرارش موج مي زد . پسر دستش را گرفت و در دست فشرد و ارام درگوش دختر زمزمه كرد :(دوستت دارم ) دخترك سوار بر اسب خوشبختي دنياي عشق را سير كرد . معصومانه با شرم گفت: باز هم بگو مي خواهم اين جمله توي گوشم باشد . و پسر باز هم گفت و هزار باره گفت و او را در اغوش كشيد . دخترك طعم يك تيكه گاه را چشيد . مثل پرنده اي كه خسته از كوچ برمي گرددخودش را در اغوشش رها كرد . چشمانش را بست چقدر احساس ارامش مي كرد . برق اوليه در چشمان پسر رنگ باخت مالك روح و جسم دختر شده بود . صاعقه وسوسه برق زد .ودخترك را.... دختر از جا بلند شد و با چشمان گريان فقط يك كلمه پرسيد:چرا؟ - تقصير خودته اگه دختر خوبي بودي با من تنها نمي شدي حالا هم برو حالم ازت بهم مي خوره . چيزي در دخترك شكست و فرو ريخت .شانه هايش خم شد و با ناله گفت : - من عاشقت بودم ... بغض اجازه حرف زدن بيشتر نداد به دستان پسر نگاه كرد كه تا دقايقي پيش تنها تكيه گاهش بود وحالا رها شده بود توي يك بيابان سرد و خشك كه آرزوي يك لحظه سراب سرابي بيش نبود . در دل ارزو مي كرد كابوسي باشد و از خواب بپرد اما نه ديگر دير شده بود . و اين تاوان سختي بود براي عشق و دوست داشتنش ......... آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دل آزرده ترین شد چه دل آزرده ترین
الو ... الو ... سلام سلام دوستان گل و عزیزم امیدوارم حال همتون خوب باشه و مرسی از نظرای قشنگتون. منتها یه خواهش کوچولو دارم. بعضی از دوستانی که باهاشون تازه آشنا شدم زحمت می کشن و میان به وبم(البته وب خودتونه). اما یادشون می ره آدرس وبشونو بنویسن. اگه می شه موقع نظر دادن آدرس وبتونو بنویسین لطفا". بازم ازتون ممنون که تنهام نمی زارین. پذیرای نظرای قشنگتونم یا حق
سهراب سپهری:
زندگی گل به توان ابدیت زندگی مجذور آیینه ایست زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی هندسه ساده یکسان نفس ماست ولنتاین رو به همه عاشقا تبریک می گم البته سه روز دیر گفتم نه؟ عوضش امروز هم روز عشق ایرانی هاست. روز سپندار مذگان! خلاصه مبارک! گر همسفر عشق شدی... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش! صمیمانه پذیرای نظرای قشنگتون هستم
خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان
سلامی به گرمی اتو! به نرمی پتو!
امیدوارم طاعات و عبادات تون مورد قبول درگاه معبودیت وعبودیت قرار گرفته باشه انشاللههه! حالتون چطوره؟ نه خبر؟ به قول دوستم وبم داشت مکان مناسبی برای بستن تار عنکبوت می شد قالب وبلاگو حال میکنین؟ یا قبلی خوب بود؟ نمی خوام از امتحانا چیزی بگم فقط یه جمله! انسان ساخته افکار خودشه! فردا همون چیزی اتفاق می افته که امروز اندیشیده ایم. این مسئله تو همه چی صدق می کنه.(بهش فکر کن) چند تا مورد که ازشون بدم میاد ۱- زنگی که صبحا بیدارم می کنه ۲-اَش ۳-معلم شیمی حالا جند تا که ازشون خوشم میاد ۱-براد پیت ۲-خندیدن ۳-206 اسپورت و یه نفر که هیچ وقت تنهام نمی زاره و در نهایت یه متن جالب دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است. زندگی یعنی این .... دکتر شریعتی
سلام دوستای خوبم خوبین؟ از همتون تشکر می کنم که به من سر می زنین من یه مدت نیستم.آخه امتحانا دارن شروع میشن و وقت کمه. ولی تا ۱۶ دی تموم میشه. بازم میام. براتون آرزوی قبولی حاجات دارم. آدمک! آخر دنیاست بخند... آدمک! مرگ همین جاست بخند... دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند... آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند... آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند... برام دعا کنید.
ميدونم كه پيشم هستي
ميدونم كه دلت نمياد يه لحظه هم منو تنها بذاري حست ميكنم امروز برات جشن گرفتم منم و خودت... منو ببخش كه توي جشنت دارم گريه ميكنم اخه دستاي سردم بهونه ي دستات رو ميگيرن، دستاي مهربونت رو... دلم برات تنگ شده مهربونم سالروز پروازت مبارك
اینکه بخواهم کلامی از گذشته بنگارم فقط به جهت تسكين درد و آزادي فکر آلوده ی اسیری است که این روزها تعفن تجسمش هر ذهن پاک و آزادی را به تهوع وا می دارد. هر چند كه دیگر هم اكنون مرور بر جنازه ی بی جان حقیقت کاری است بس بيهوده. اما می نگارم برای تسکین درد سنگين گذشته! بخوان! هرچند شک دارم که ديگر حتی بتوانی بخوانی. چرا که پیش از این با تو بسیار سخن ها رفتند و نخواندي... آن روزها با نیتی رویایی مسبب شکل گیری رفاقتی شديم که بعدها با ارزشی پوشالی باطنش بر ظاهرش غلبه كرد. به پاکی قسم ، افقش را می دیدم و حتی کمی آنسوتر كه خورشيد انتظارمان را مي كشيد و این را خود به من نشان دادی که فاقد آن هستی:(ظرفیت) و من نادم ؛ چه خود را مسرور در مبدأ این مقصد نامیمون می دیدم و چه کاش ها كه چکش وار بر مغزم فرود نمی آمدند: ای کاش شکل نمی گرفت! ودریغی که امروز برایم پررنگ تر از هر کاش دیگری است : اي کاش من باني این آشنایی نبودم! این کاش متفاوت هم اكنون ، از این جهت برایم مهم است که دیگر برایم بودن یا نبودنت فرق و ارزشی ندارد. اما... لحظه ها مي روند و خاطره ها بر جايند اي كاش لحظه ها بر جاي بودند و خاطره ها مي رفتند و تو...
به تو بستگي دارد ! يك اواز ميتواند باني لحظه اي باشد يك گل ميتواند بر انگيزنده ي رويايي باشد يك درخت ميتواند سر اغاز پيدايش جنگل باشد يك پرنده ميتواند پيام اور بهار باشد يك لبخند ميتواند دوستي به ارمغان اورد يك فشار دست ميتواند دوستي به دنبال داشته باشد يك ستاره مي تواند راهنماي قايق گمگشته اي باشد يك واژه مي تواند در بر گيرنده ي هدفي باشد شعاعي از نور افتاب مي تواند اتاقي را روشن كند يك شمع ميتواند سياهي را در به در كند يك لبخند مي تواند بر دلتنگي و افسردگي فائق ايد يك گام ميتواند اغازگر يك سفر دور و دراز باشد يك كلمه مي تواند اغازگر يك دعا باشد بارقه اي از اميد ميتواند روح انسان را بر انگيزد يك نوازش ميتواند نشان دهنده ي مهر و محبت باشد يك صدا ميتواند با عقل و خرد سخن گويد يك قلب ميتواند بر حقيقت واقف باشد يك زندگي ميتواند تحولي ايجاد كند مي بيني كه همه و همه به تو بستگي دارد!
برگ سبزي بودم روي درختي تنومند و بلند ، كه تنها تكيه گاهم بود و منو اون بالا سفت نگه داشته بود. سبز و لطيف بودم و هميشه حتي با باد ملايمي ميرقصيدم، پيش دوستام، بهم خوش ميگذشت. روزگار خوبي بود.سرسبزي رو تماشا ميكرديمو عاشق بارون بوديم. اما اون پايين... كسايي رو مي ديدم كه نااميد و رنگ پريده روي نيمكت چوبي مي نشستنو.... با خودم مي گفتم: اينا اخه دردشون چيه؟ چرا هميشه چشاشون پر اشكه؟ چرا تنهان؟ مي اَمدن و گريه ميكردن و بعد هم اروم اروم دور مي شدن و جاشونو يكي ديگه مي گرفت. تا اينكه ماه ها گذشت و من با درخت ، حرفم شد و... ديگه حتي با باد كوچولويي هم اذيت ميشدم. احساس ميكردم كه ديگه اون برگ سابق نيستم. خيلي وقت بود كه خودم رو از ياد برده بودم. يه هو چشام به تنم افتاد، واي، اين منم؟ چرا پس .... رنگم ... تنم ... درخت بي وفا هم كه ديگه منو دوست نداشت و مي خواست دستم رو ول كنه، راستشو بگم ، دست من هم توانش رو نداشت. به نيمكت فكر ميكردم و اونهايي كه... تا اينكه باد شديدي وزيد و من و خيلي از دوستام رو از پا دراورد و من از درخت جدا شدم. باد، هر كدوم از ما رو به جايي هل ميداد ، تا اينكه قسمت منم همون نيمكت شد. نشستم، نا اميد وتنها بودم، اما قدرت گريه نداشتم. بارون مي باريد، بارونو دوست داشتم. به سوالم فكر ميكردم كه چرا.... و حالا... سبز باشيد.
|
About![]()
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار. Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 اسفند 1386 شهریور 1386 تیر 1386 Links
اسكيتر |